درباره وبلاگ

به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
دنیای عجیبی است؛ وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها
در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
در کنار تو همه ی خوبی ها را می یابم و در نگاه عاشقانه ات تازه می شوم مهربان من باز به تو می گویم که دوستت دار م و نگاهم را به نگاهت می دوزم و به پاکی چشمهایت قسم می خورم که تا ابد با تومی مانم تا بدانی عاشق ترین هستم![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ كنار چوبه ي دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت
لبم محكوم شد به شكستن ... غرورم محكوم شد به خرد شدن ... احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ... دلم محكوم شد به تير خوردن ... چشمانم محكوم شدند به باريدن ... خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ... و اما عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ... در ميان جاي جاي قلبم ... و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه شده ام

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت
دوستت مي دارم زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتن ات ، دوستت مي دارم زيرا كه جز اين نتوانم ، دوستت مي دارم به حكم تقدير آسماني ، دوستت مي دارم در مداري جادويي . دوستت مي دارم چون سرخگلي كه بوته اش را دوستت مي دارم چون خورشيد كه پرتوش را . دوستت مي دارم زيرا كه تويي نسيم حياتم دوستت مي دارم زيرا كه هستي ام در گرو دوست داشتن توست ای عزیز تر از جانم

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم دوست دارم

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت