درباره وبلاگ

به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
سلام بازم اومدم ولی این بار اومدم که برم اومدم که خداحافظی کنم
راستش من به خاطر کنکورم مجبورم اینترنتو کنار بزارم اومدم که از همتون تشکر کنم که این همه مدت میومدین و نظر می دادین و از همه مهم تر از اونی که به خاطر اون این وبلاگ آپ می شد (خیلی دوستت دارم ) ممنونم
حدوداْ تا یکسال دیگه نمی تونم آپ کنم اگه نمی تونم به وبلاگای زیباتون بیام معذرت می خوام امیدوارم همیشه موفق باشید و عشق توی وجودتون بمونه
به امید دیدار مجدد خداحافظ
نوشته شده توسط تایا رحمانی در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت
به دلم می گویم عازم یک سفرم سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم شاید این بار سفر چاره ی کارم باشد شاید این وعده ی بیهوده به جایی برسد...

نوشته شده توسط تایا رحمانی در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
بگو كه دلدارت منم يار وفا دارت منم بگو تو راه عاشقي هم دم وهمراهت منم بگو تا تيشه بزنم تيشه به كوه ها بزنم منم كه فرهاد توام آخه تو شيرين مني بگو تموم شه دلهره دلهره هاي شب من بگو تموم شه اشك من اشك شباي سرد من من با خيالت همه شب اشك مي ريزم اشك مي ريزم با خاطرات عشق تو قلبم رو پرپر مي كنم

نوشته شده توسط تایا رحمانی در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود

نوشته شده توسط تایا رحمانی در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم

نوشته شده توسط تایا رحمانی در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
کیست که مرا زنده به گور میکند٬آن هنگام که فریاد میزنم میخواهم زنده بمانم.. کیست که سرمای دستم را از یاد میبرد آن هنگام که میگویم به یادم باش... کیست که مرا .......؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط تایا رحمانی در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند

نوشته شده توسط تایا رحمانی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت
تلخی هرگز ندیدن های اوست عشق گاهی مشق های کودکیست حس بودن با خدا در سادگیست عشق گاهی کیمیای زندگیست عشق گاهی هجرت از من تا شدن عشق یعنی با تو بودن ما شدن

نوشته شده توسط تایا رحمانی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت
اشكم به مانند دلم تنها ترين است شقايقهاي اين دشت پر خون درون سينه ام نشكفته پژمرد تو رفتي با تو عشق هم سفر كـرد تمام غم به كام من فرو ريخت سكوت و ماتم ودرد جدايي به شبهاي غم آلودم بياميخت سفر كردي وليكن دستهايم كنون در حسرت و غرق نيازند بيا اي زندگاني ، بگذر از من كه بي او زندگاني هيـچ و پوچ است

نوشته شده توسط تایا رحمانی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
دنیای عجیبی است؛ وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک

نوشته شده توسط تایا رحمانی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت